گاهي دلم میخواهد جای این "من" ،آن دختر سیاه چشمِ کافه چي باشم که رنگِ نگاهش را نمیشناسي؛بتوانم با خیالي آسوده از قهوه ات با تو حرف بزنم بي آنکه ترسِ گفتن کلمه ای از سرِ دل و تلخيِ اخم تو زبانم را بند بیاورد ...گاهي دلم میخواهد آن عابرِ پیاده ای باشم که تصادفيوسط خیابان تنه ات بهش میخورد و برمیگردی نگاهش میکني،یا کودکِ همسایتان باشم؛که لپش را میکشي و با لبخند مهربانتشکلاتِ مغزدار دستش میدهي...رفتگر کوچه یتان باشم و هر صبحوقتِ بیرون رفتنت از خانه جلوی پایت را آب و جارو کنم و یک دلِ سیر تماشایت...گاهي دلم میخواهدمادرت باشم ؛همانقدر نزدیک که هر وعده بابتِ طعمِ خوشِ دستپختمبغلم کني و ببوسي ام،یا سر رنگ پریدگي کتانِ طوسي ات به جانم غر بزني،اما دلم گرم باشد به همین پیچیدن بمِ صدايت در خانه...آخ که نمیدانيشبیه بوی نان تازه هوسِ داشتنت هوش از سرم مي برد...و گاهي عجیب دلم میخواهد فقط "تو"دوستم داشته باشي...! پای حرف دل...
ما را در سایت پای حرف دل دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 110 تاريخ: شنبه 4 تير 1401 ساعت: 11:39